تبليغاتX
روزهای تنهایی

روزهای تنهایی

آخرین پست

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

سلام.من سارا هستم.این وبلاگ رو یک ساله پیش ساختم.درست در چنین روزی هفدهم تیر ماه ...

امروز وبلاگ روزهای تنهایی یک ساله شد...وبلاگی که قسمت کوچکی از عشق من و امید رو توی

 این یک سال در خودش جمع میکرد . وبلاگی که با عشق شروع شد و با عشق هم تمام میشه !

 آره تمام میشه ٬ اونم درست در روز تولدش ! دلیل اینکه دیگه نمیخوام توی این وبلاگ مطلب بنویسم

هم کاملا شخصیه.البته به امیدم هم گفتم و اونم کاملا با نظرم موافق بود ...

خیلی سخته که بخوام روزهای تنهایی رو تمام کنم اما چاره ای نیست ...

روزهای تنهایی تمام شد اما عشق سارا و امید تمام نمیشه ...

از امید عزیزم هم ممنونم که توی این یک سال چراغ این وبلاگ رو روشن نگه میداشت...

دلم نیومد برای وبلاگمون جشن تولد نگیرم و بدون خداحافظی برم ! اینم کیک تولدش !

 

 

 

برای همه عاشقای دنیا آرزوی شادکامی دارم ... امیدوارم همه به عشقشون برسند ...

 دلم یه عالمه گرفتههههههههههههههههههههههههههههههههه....................

خداحافظ

 این مطالب قرار بود در تاریخ ۱۷/۴/۸۶ در وبلاگ ثبت بشه اما با یک ساعت تاخیر ثبت شد !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

تا کی انتظار......؟!

 

سلام...........صبح همگی بخیر

باز اومدم...........من کیم؟ خوب امیدم دیگه..چرا تعجب می کنید!

    خوب پیییییییییییییییییییییییییییییش میاد دیگه.

چرا صبح به این زودی؟! خوب مگه چیه...راستش تازه از سر کار اومدم..قصد خوابیدنم ندارم...حتما می پرسید چرا؟ اگه تونستید بگین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منتظرم....آره منتظرم.........

آخه سارایی گلم رفته یه جایی.......فکر بد نکنین رفته امتحان بده.....تازه صبح زود خودم از خواب بیدارش کردم...نمیدونین که چقدر خوب صبح زود عزیز دلت رو از خواب بیدار کنیییییییییییییییییی.

حالا منتظرم که امتحانش تمام بشه.....بهش زنگ یزنم........ باهاش قرار بزارم.........برم ببینمش.......وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.

خوب چرا نمی خوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه نمی خوام خوابم ببره و این فرصت رو از دست بدم......از اونجای هم که سارایی دلش نمیاد امیدش از خواب بیدار کنه پس نمی خوابم.....

لحظه دیدار نزدیک است.....باز من دیوانه ام .....مستم......باز می لرزد دلم ...دستم ............باز گویی در جهان دیگری هستم...........................

خدا نکنه من به خوام سارایی خودم ببینم.....ساعت تنبل میشه...مگه این عقربه ها از جاشون تکون میخورن ..................باید حولشون بدی..

هیچی بدتر از انتظار نیست.....امیدوارم هیچکس واسه دیدن عشقش مجبور نشه یه عالمه انتظار بکشه

خوب من دیگه باید برم...........خیلی کار دارم........(و  و ............... ) خوب نمی خوام هپلی باشم..........

فعلا خداحافظ همگی...................

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

فقط به خاطر تو

 سلام

امشب بی خوابی زده به سرم نمی دونم چرا

البته بد نشد چون تونستم بیام وب رو آپ کنم ناگفته نمونه که من امروزظهر        ننننننننه  نه ببخشین  دیروز ظهردلم می خواست این کارو بکنم ولی به علت یه مشکل فنی(روم سیاه به کسی نگی ها) نتونستم.

 

  این عزیز دل خودمه که الان تو خواب نازه نمی دونم چی داری خواب می بینی

واااااااااااااااااااااای خواب درس و امتحان ......... حق داره خوب .....بیچاره سارای من کولی درس خونده تو این چند روز خودم فداش بشم...خسته نباشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی یه عالمه

انشاالله یه ۲۰ کله گنده بگیری حالش ببریییییییی چون خوداییش حقته. این توی بعد از بیرون اومدن از سر جلسه امتحان.

 

اینم منم ....................بیچاره امید...آخه میدونی چی شده ........میدونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننی میدونم که میدونی ...امید دلش خیلی واسه امیدش تنگ شده  ( چرا اینطوری نگام میکونی خوب توام امید منیییییییییییییییییییی )

خوب من چیکار کنم میدونی چند روز ندیدمت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ولی چاره چییییییییییییییییییییییییییییییه.........

 آخ جون امروز صبح زود میخوام سارایی خودم بیدار کنم...وایییییییییییییییییییی دلتون یسوزه.

خوب من دیگه بهتره بکم کم برم............امیدوارم در حال دیدن خوابهای خوب خوب باشی........خواب من رو هم ببینی

راستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتی یادت نره

دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

اولین آپ مشترک!!!

میییییییییییییییییییییییییییییییییییی دونید چی شده؟؟؟؟

فکر نکتم کسی بتونه بگه.

بیخیال خودم میگم.......................الان عزیز دلم پیشم نشسته...وایییییییییییییییییییییییییی خدا دارم بال در میارم از خوشحالی.........حق دارین باور نکنین ..خوده منم باورم نمیشهههه

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ الان من مورده تهاجم دندانهای تیزی قرار گرفتم......

امروز خیلی خوشحالم........انقدر که نمیشه تصور کرد..........

اصلا فهمیدین من کیم...............

نه اشتباه.................نه نه نهههههههههههههههههههههههههههههه

من امیدم......امید سارا.............تعجب کردین نه...آره خوب پیش میاد....

من که دیگه نمیدونم چی بگم از خوشحالی زبونم بند اومده........

عزیزم تو میخوای چیزی بگییییییییییییییییییی؟

 

امروز اولین آپ مشترک رو من و امیدم با هم کردیم...باورم نمیشد یه روزی برسه که بتونیم در کنار هم توی وب مطلب بنویسیم اما شد دیگه............یادم باشه برای خودمون اسفند دود کنم!!!!!!!!

راستی آقا امیده سردیت نشه امروز اومدی آپ کردی ...چه عجب...افتخار دادید....شرمنده مون کردید...منت گذاشتیدشوخییییییییی میکنم حالا چرا بد نگاه میکنییییی؟

امیدوارم از این به بعد بتونیم همیشه با هم وب رو آپ کنیم............

چون پسر خوبی بودی و حرف سارایی رو گوش کردی یه جایزه خوب پیشم دارییی.....اگه گفتی جایزت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یهههههههههههههههههههههههههههههههههههه.....................................

دیدی درست گفتمممممممممممممممممممممممم

خوب دیگه من برم به امیدداریم برسم .... دلم یه عالمه برای گلم تنگیدهههههههههههههههههههههههههههههههه

 

فعلا بایییییییییییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

جرمم چیه ؟!

سکوت من نشونه رضایتم نیست میدونی

گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم لبامو روی هم بدوزم...

 

هیچ چیز مثل دل نمیتونه اتفاقاتی که قراره در طول یک روز بیفته را برای آدم مشخص کنه.روزهایی که دلت گرفته هیچ کاری نمیتونی انجام بدی.حتی اگه مهمترین کار هم برات پیش بیاد باز نمیتونی جلوی دل گرفتگیتو بگیری.توجه کردی اگه  دلت گرفته باشه و چشمات هوای بارون کرده باشن برات مهم نیست که توی خیابون داری راه میری.بدون توجه به آدمای اطرافت بغضتو خالی میکنی! دیگه اون نگاه های متعجب اطرافیان برات مهم نیست.امان از روزی که دلتنگی هم به دل گرفتگی اضافه بشه.اون وقت دیگه نه بارون چشمات آرومت میکنه و نه هیچ چیز دیگه.دل گرفته رو باید داد دست صاحب دل ! و اگه نتونی ...؟؟؟ 

 

به دادم برس ای اشک

                دلم خیلی گرفته

                              نگو از دوری کی

                                          نپرس از چی گرفته...

 

                                                                                     سارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

فقط برای تو

 سلام ٬ من بازم اومدم اما امروز شارژ شارژم

امروز همش خوابیده بودم (تنبل خودتی) حالم خیلی  بد بود.اصلا

 نمیتونستم بلند بشم.تا عصر که باهات حرف زدم و اینجوری شدیم

الانم حالم توپه توپه

اما مطمئن باش امشب خوابم نمیبره .نه به خاطر اینکه یه عالمه خوابیدم نه !!! به

 خاطر اینکه .... (اگه گفتی چرا یه جایزه خوب پیشه من داری !!! بعدا در مورد نوع جایزه توافق میکنیم ! )   این منم ببین  ( دارم گوسفندا رو میشمارم تا خوابم

 ببره !!! )

 چه حالی میکنم من با این smiley ها . خداییش خیلی نازن مگه نه ؟ مخصوصا این

 یکی    میخوامممممممممممممممممممم

 

داشتم توی وبلاگ ها یه گشتی میزدم چشمم افتاد به این شعر.خیلی طولانی بود

و من خلاصه ش کردم.برای همین وزن و قافیه اش بهم ریخته :

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم

حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم

حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم

حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو تو خواب

حيف قلبم كه يه روزی دادمش دستت امانت

...

یه کم فکر کردم دیدم منم کلی جمله میتونم بنویسم که اولش با حیف شروع بشه :

حیف لحظه های خوبی که میتونست برای تو باشه اما زمان اجازه نمیداد !

حیف روزهایی که گذشت و نتونستم اون جوری که دلم میخواد ناز چشماتو بکشم !

حیف تمام حرفایی که زمان اجازه نداد برای تو و عشقت بنویسم !

حیف که تمام شبها مهتابی نبودند تا با خیالت اون شبها رو سپری کنم !

حیف شبهایی که خوابیدم اما خواب تو رو ندیدم !

حیف که قلبم رو دیر بهت هدیه دادم !

و صدها حیف دیگه ...

خسته نباشی عزیزم

شب قشنگت به خیر ...

                                                                             سارا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

حالم خیلی بده ...

نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد

کاش میبستم چشامو این ازم بر نمیاد

عمر جمعه به هزار سال میرسه

جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه

آدم از دست خودش خسته میشه

با لبای بسته فریاد میکنه

 

داره از ابر سیاه خون میچکه

جمعه ها خون جای بارون میچکه...

 

چه روز مزخرفی بود امروز ! بهتره بگم چه عصر مزخرفی...یه عصر جمعه پر از

دلتنگی ٬ پر از غم ٬ پر از اندوه ٬ پر از ... نمیدونم چرا عصرای جمعه

اینقدر دلگیره...دیگه داشتم خفه میشدم ... دلم میخواست باهات حرف بزنم

که به دلایل امنیتی نشد (آزمایشگاه ... )...گفتم بیام حداقل بنویسم شاید

کمی آروم بشم ... از شانس خوبببببببببببب من کارت اینترنتم تمام شده بود  

بهت گفتم کارت میخوام و در کمترین زمان ممکن برام کارت خریدی...مرسی

 گلم ... اگه نمیومدم اینجا بنویسم عقده ای میشدم بازم مرسی عزیزم...

حالم داره از این روزا بهم میخوره ... روزای خیلی بدیه...

خیلییییییییییییی بدددددددددددددددد چرا هیشکی به حرف من گوش

 نمیده؟چرا هیشکی منو نمیفهمه؟چرا همه ... ؟ ......................

این روزا هر جا نشونی از مرگ میبینم ناخودآگاه توجهم بهش جلب میشه.

کم نیاوردم مطمئن باش!برای فرار از مشکلات هم نمیخوام بمیرم ...فقط

خسته ام خیلی خسته ... دلم میخواد بخوابم ...یه خواب بدون

استرس...بدون دغدغه... یک ساعت٬دو ساعت ... سه ساعت٬ یک

روز ٬ شاید هم یک عمر !

من خسته هستممممممممممم ... تو رو خدا یکی اینو بفهمه ... تو هم بفهم ...

دلم واسه چشمای بیچاره ام میسوزه .این بیچاره ها چه گناهی کردن

 که همیشه باید ... اما چه فایده ؟حتی گریه هم آرومم نمیکنه.من چه

مرگیم شده نمیدونم.اصلا چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم.نمیدونم!!!

هیچی نمیدونم هیچیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

دلم میخواد داد بزنم ... اما نمیشه . دلم میخواد بمیرم نمیشه ...دلم میخواد ...

 نمیشه نمیشه نمیشه نمیشهههههههههههههههههه ..................

کاش جرات داشتم ...

نمیدونمممممممممممممممممممم

                                                                               سارا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

یه قدم مونده به رویا ...

یه‌ عطش‌ مونده‌ به‌ دریا !
یه‌ قدم‌ مونده‌ به‌ رویا !
یه‌ نفس‌ مونده‌ به‌ آواز !
یه‌ غزل‌ مونده‌ به‌ پرواز !
یه‌ ترانه‌ مونده‌ تا یار !
یه‌ طپش‌ مونده‌ به‌ دیدار !
یه‌ ستاره‌ مونده‌ تا روز !
یه‌ سفر مونده‌ به‌ دیروز !

بگو تا حضور دستات‌
چند ‌تا لبریختگی‌ مونده‌ ؟
چند ‌تا بغض‌ تلخ‌ نشکن‌ ؟
چند ‌تا آواز نخونده‌ ؟

با تو ، تا تو می‌رسم‌ من‌ !
تا دوباره‌ از تو گفتن‌ !
میگذرم‌ از این‌ گذرگاه‌ !
واسه‌ پیدا کردن‌ ماه‌ !
واسه‌ کشف‌ آخرین‌ زخم‌ !
تا پل‌ معلق‌ اَخم‌ !
سر میرم‌ تا لب‌ بارون‌ !
تا شب‌ خیس‌ خیابون‌ !

بگو تا حضور بوسه‌
چند‌تا لبریختگی‌ مونده‌ ؟
چند‌تا بغض‌ تلخ‌ نشکن‌ ؟
چند‌تا آواز نخونده‌ ؟

 

امشب حرفای غمگین ممنوع ! جاده در دست تعمیر است ! چه ربطی داشت

؟؟؟  نمیدونمممم...  امشب دخمل خوبی شدم...حرف بابایی رو گوش دادم یه

عالمه(مگه نه بابایی؟  ) تازه غر هم نمیزنم ... تازه کلی هم انرژی دارم ( این

انرژی با انرژی هسته ای فرق داره هااااااااااا  ) تازه میخوام کلی وراجی کنم

... وای چه دخمل نازیم من  ...

در این لحظه از زحمات بی وقفه و شبانه روزی من در امر وبلاگ نویسی تشکر

 شد !!!  قابلی نداشت صد تومن میشه  ...

منم میخوام ازت تشکر کنم ... تشکر به خاطر همه خوبیهات . به خاطر عشقی که

بی دریغ به قلبم میدی ... به خاطر مهربونیهات ... به خاطر صبوریت در مقابل این دل

بهونه گیر من ... به خاطر همه تلاش هات  و به خاطر ...

خسته نباشی عزیز دلم

شب به خیر ...

                                                                                سارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

بازم بهونه ...

این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد

 

چشمهای من به جای دست های تو !

 

من به دست تو آب می دهم

 

تو به چشم من آبرو بده !

 

من به چشم های بی قرار تو

 

قول می دهم ریشه های ما به آب

 

شاخه های ما به آفتاب می رسد

 

ما دوباره سبز می شویم !

  

 

 

دلم برای خودم میسوزه...دلم میخواد بشینم و ساعت ها به حال خودم گریه کنم... خوب وقتی دلم میگیره باید چیکار کنم؟وقتی دلم میخواد باهات حرف بزنم اما نمیتونم؟؟؟وقتی نیستی با کی حرف بزنم؟به کی غر بزنم؟کی برام حرف بزنه؟کییییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی لوس شدم میدونم ...اما آخه...اصلا وقتی نیستی میام اینجا حرفامو مینویسم...میام و با خودم حرف میزنم.یه کم سبک میشم اما ... اینجا هم برام کافی نیست... ای کاش...

اصلا بیخیال ...شب به خیر به خودم !!!  

پ.ن:این پست های رنگاوارنگی رو خیلی دوست دارمممممممم            

                                                                                  سارا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

بازم دلم بهونه داره ...

یه کاری کردی با قلبم که بدونت حتی مـُردن

سخته حتی بی تو خوبم٬ لذت از زندگی بردن !

 

یه کاری کردی که از یاد نمیری حتی یه لحظه

درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه !

 

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده

یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده

 

این مهمه که میدونم واسه من چقدر عزیزی

من که جام عشقو دادم چه بنوشی چه بریزی

 

پیشکشت همه نفسهام ٬ نازنین ٬ خوب همیشه

نیمی از تنم شدی تو که ازم جدا نمیشه

 

 

یه کاری کردی با قلبم که بدونت حتی مـُردن

سخته حتی بی تو خوبم ٬ لذت از زندگی بردن !

یه کاری کردی که از یاد نمیری حتی یه لحظه

درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه !

 

این روزا تحمل خیلی چیزا برام مشکل شده .تمام این ثانیه ها رو دارم میکُشم تا ... نمیدونم تا کجا ؟ کی ؟ فقط میدونم من ... میدونم تو هم ...

میدونم که خیلی مبهم حرف زدم اما تو معنی تمام " ... ها " رو میدونی...مگه نه ؟؟؟

 

شبا که دلتنگی تو قلبمو داغون میکنه

چشمای خیسم بدجوری هوای بارون میکنه 

                                                                                 سارا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو میماندم

من تا ابد ترانه عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم

از فردا میترسم ... کاش میشد توی زمان حال میموندم ... فردا چی میشه ؟ کی میدونه ؟

یاد این ترانه فریدون فروغی افتادم که میگه :

اگه امشب بگذره فردا میشه

مگه فردا چی میشه تو میدونی ؟؟؟

می ترسمممممممممممممممممممممممممممممم...

                                                                                                   سارا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

آنقدر عاشق تو هستم که زندگیم را فدایت کنم .

من تو را مرکز امید برای بدست آوردن تمام شادی هایم قرار داده و هرگز هیچکس را مثل تو دوست نداشتم.

تو هرگز برای من مثل دیگران نیستی و غیرممکن که نسبت به تو بی تفاوت باشم.

سارای من

می نویسم و با صدای بلند داد می زنم تا همه بدونند

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

صبر

وقتی با صبر به جنگ عشق بری

هر روز عشق بيشتر و صبر كمتر ميشه ...

 

                                                            سارا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

پلک این پنجره ی خسته اگر باز شود

آسمان با دل بی حوصله دمساز شود

کیست در کوچه ی دلواپسی ام جز غم تو

تا شبی با من غربت زده همراز شود

روز هایم همه تکراری و سردند و غریب

کاش می شد شب چشمان تو آغاز شود

                                                                          سارا

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

غم در دل من به قدر عالمه

غم های عالم برای من کمه

رنگ غروبه دل افسرده ام

غرق سکوته وجود مرده ام

وای از من و غم های من

 وای از دل تنهای من ...

 

               دلم خیلی گرفته ...خدا صدامو میشنوی ؟؟؟ 

 

                                                                                                         سارا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

سالگرد عشق...

بیا یک شب

 که برفی سخت می بارد

دوباره چون دو آهوی بیابانی

شبی را تا سحرگاهان

به کنج خلوتی گرم از وجود هم

به پا سازیم جشن سالگرد عشق دیرین را.....

                                                            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

تو آنجاومن اینجا

تو آن جا

        من این جا

                 اسیر و پای در بند

تو آن جا

       من این جا

               دو مجنون و گرفتار

               دو در ظاهر سلامت

                              ولی در سینه ............... بیمار    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

کاش می شد...

کاش می شد

             اشک را تهدید کرد

کاش می شد

            مدت لبخند را تمدید کرد

کاش می شد

            در میان لحظه ها

                              لحظه دیداررا نزدیک کرد

                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

 

عاشقی را می توان تحقیر کرد؟
عاشقی را می شود زنجیر کرد؟

عاشقی تقصیر یک پیغام نیست
صحبت از آن دانه و این دام نیست


عاشقی یک اتفاق ساده نیست
صحبت از دل بردن و دلداده نیست 

 
عاشقی یک کلبۀ ویرانه نیست
صحبت از شمع و گل و پروانه نیست 

 
عاشقی تصویر یک پاییز نیست
یک شب سرد و ملال انگیز نیست 

 
عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست 

 
عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان که نیست
عکس قلبی تیر خورده
قطره های خون میان آن که نیست 

 
عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست
هرچه می گویند این و آن که نیست


عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است

                                                                             سارا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 4:29 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

عشق منی...

اگه عشقی تو دنیا بود
اون هم عشقه تو با ما بود

اگه قلبي تپيدن داشت
تپيدنهاش شنيدن داشت

اون هم قلبه تو با ما بود
که تيک تيکهاش يه دنيا بود
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

عشق من و تو ...

بهار عشق منو تو پراز گل ستارس
مثل یه باغ نوره
مثل یه باغ نوره
مثل یه شهر قصه
یه قصه دوبارس
اما تنگ بلوره
اما تنگ بلوره
بشب بگم چه زیباس وقتی کنارم هستی
طلسم کهنه دلو تو بودیکه شکستی
تو از تبار باران من از تبار خاکم
بمن ببار همیشه نباری من هلاکم
بهار عشق منو تو پراز گل ستارس
مثل یه باغ نوره
مثل یه باغ نوره
مثل یه شهر قصه
یه قصه دوبارس
اما تنگ بلوره
اما تنگ بلوره
بشب بگم چه زیباس وقتی کنارم هستی
طلسم کهنه دلو تو بودیکه شکستی
تو از تبار باران من از تبار خاکم
بمن ببار همیشه نباری من هلاکم
بشب بگم چه زیباس تو بودیکه شکستی
تو از تبار باران من از تبار خاکم
بمن ببار همیشه نباری من هلاکم
بشب بگم چه زیباس
بشب بگم چه زیباس
بشب بگم چه زیباس
بهار عشق منو تو پراز گل ستارس
مثل یه باغ نوره
مثل یه باغ نوره
مثل یه شهر قصه
یه قصه دوبارس
اما تنگ بلوره
اما تنگ بلوره
بشب بگم چه زیباس وقتی کنارم هستی
طلسم کهنه دلو تو بودیکه شکستی
تو از تبار باران من از تبار خاکم
بمن ببار همیشه نباری من هلاکم
بهار عشق منو تو پراز گل ستارس
مثل یه باغ نوره
مثل یه باغ نوره
مثل یه شهر قصه
یه قصه دوبارس
اما تنگ بلوره
اما تنگ بلوره
بشب بگم چه زیباس وقتی کنارم هستی
طلسم کهنه دلو تو بودیکه شکستی
تو از تبار باران من از تبار خاکم
بمن ببار همیشه نباری من هلاکم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

دوستت دارم

اگه من شاخه خشكم
نفس سبز يه برگي
اگه من شيشه ماتم
تو تلنگر تگرگي

اگه من حسرت خاكم
دعوت شرشر‌ آبي
اگه من خسته درختم
تو برام بالش خوابي

اگه نوحم تويي عمرم
اگه صبرم تويي ايوب
تو صدايي من سكوتم
تو طلوعي من شب وروز

عشق تو يه سرنوشته
بوي تو بوي بهشته
خدا اسمتو تو قلبم
با دوستت دارم نوشته
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم نوشته
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم نوشته

تو عزيزي تو اميدي تو شكوهي تو مرادي
تو طلوعي تو نجاتي تو بزرگي تو زيادي
تو دليل لحظه هايي مقصد نوشته هايي
اي تنت شعر نوازش
تو تن فرشته هايي

عشق تو يه سرنوشته
بوي تو بوي بهشته
خدا اسمتو تو قلبم
با دوستت دارم نوشته
دوستت دارم
دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

ای شب به پاس صحبت ديرين ، خدای را

با او بگو حکايت شب زنده داريم

 

با او بگو چه ميکشم از درد اشتياق

شايد وفا کند،بشتابد به ياريم

 

ای دل چنان بنال که اين ماه نازنين

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من ...

                                                                               سارا

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

کاش چون پاییز بودم

 کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ میزد

وه ! چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی 

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم میریخت بر دلهای خسته

پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام منزلگه اندوه و درد بدگمانی

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز بودم

                                                                                                       سارا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

یه روز سرد پاییزی

يه روز سـرد پایيـــزی كه باز از غصه لبريزی
ميای با كـوله بار غم چه اشكا كه نمي ريزی

برام با گريه ميخونی پشيمــونی پشيمــونی
دلم ميريزه از حرفات تو چشمات ميشه زندونی

شايد جاروی پلك تو با اشكات شونه شه بازم
بپـيچه عطر احساست دلم ديــوونه شه بازم

خيالی جز تو با من نيست بيا قهرا رو پرپر كن
دلم از سنگ و آهن نيست تو رو بخشيده باور كن

ديگه طاقت نمياره دل كوچيـك داغونم
اگه برگردی از قهرت تــو رو میبخشه ميدونم

                                                                         سارا

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط سارا و امید   | 

باران

گرید به حالم
کوه در و دشت
از این جدایی
می نالد از غم
این دل دمادم
فردا كجايي ؟


سفر بخیر ، سفر بخیر ، مسافر من
گریه نکن ، گریه نکن ، به خاطر من


باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب


در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب


قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشقترین بد کرده ام من


رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من دشت غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها


باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب


این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر اما نمیشه باور من


رفتنت را کرده باور
التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم
بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر اما نمیشه باور من

کی رود از خاطر من
آخرین بوسه شبی در زیر باران
رفتی و کردم صدایت
اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

                                                             سارا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

عشق من ...

آه آه آه
بازم یه عشق دیگه
عشق من
بازم خاطره
بازم بهونه
عشق من ، من توی هر کوچه به یاد تو خوندم
مگه میشه بی تو باشم، نمی تونم
فکرت نباشم، اگه ترکم کنی من بی تو تنهام
عشق من ، من بی بهونه باز عاشقونه خوندم
میدونم من بی تو تلخه روزگارم
دار و ندارم، اگه ترکم کنی من بی تو تنهام

نگو یه روز میری و پیشم نمیای دیگه
اگه اگه مثل قدیما من و نخوای دیگه
اما باز به یاد تو گریونه دلم دیگه
دیگه بعد تو عاشق نمیشم
نگو یه روز میری و پیشم نمیای دیگه
اگه اگه مثل قدیما من و نخوای دیگه
اما باز به یاد تو گریونه دلم دیگه
دیگه بعد تو عاشق نمیشم

مثل شمع،مثل کوه سوختم،ریختم
رفتی از پیشم و به در چشم دوختم
مثل داد من هر شب بی تو خوندم
تو نبودی و رفتی و جا موندم
مثل سرعت باد ذوب شد جسمم
مثل خاطره فراموش شد اسمم
مثل آیینه تو رو ساده میدیدم
همه عشقتو به جون می خریدم

مثل آب شدی رد شدی هم نفسم
مثل بارون ریختی توو قفسم
بار سنگین زندگی ،ای عشق من
می پرستم تو رو با جون و تنم

شدم گلبرگ ریختم اشک دمم
آره، دست کمم
اون ساده منم
خم شد کمرم
چرا بی خبرم
از دور و برم
چی اومد به سرم

عشق من ، من توی هر کوچه به یاد تو خوندم
مگه میشه بی تو باشم، نمی تونم
فکرت نباشم، اگه ترکم کنی من بی تو تنهام
عشق من ، من بی بهونه باز عاشقونه خوندم
میدونم من بی تو تلخه روزگارم
دار و ندارم، اگه ترکم کنی من بی تو تنهام

نگو یه روز میری و پیشم نمیای دیگه
اگه اگه مثل قدیما من و نخوای دیگه
اما باز به یاد تو گریونه دلم دیگه
دیگه بعد تو عاشق نمیشم
نگو یه روز میری و پیشم نمیای دیگه
اگه اگه مثل قدیما من و نخوای دیگه
اما باز به یاد تو گریونه دلم دیگه
دیگه بعد تو عاشق نمیشم
عاشق نمیشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

امید

چهار شمع به آرامي مي‌سوختند. محيط پيرامون آنها آنقدر آرام بود كه صداي آنها شنيده مي‌شد.

شمع اول گفت : من صلح نام دارم ! بنابراين، هيچ كس نمي‌تواند مرا روشن نگه دارد و يقين دارم كه به زودي خاموش خواهم شد. پس شعله آن به سرعت كم و سپس خاموش شد...

دومي گفت: من ايمان نام دارم. احساس مي‌كنم كه ديگر كسي وجود مرا ضروري نمي‌داند و لزومي ندارد كه بيش از اين شعله‌ور بمانم. وقتي سخنش به پايان رسيد، نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش كرد...

نوبت به شمع سوم كه رسيد، با ناراحتي گفت: نام من عشق است ! من ديگر قدرت روشن ماندن ندارم و مردم مرا كنار گذاشته‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند و حتي عشق ورزيدن به نزديكانشان را هم فراموش كرده‌اند. طولي نكشيد كه او هم خاموش شد...

ناگهان پسرک وارد اتاق شد و ديد كه از چهار شمع سه تا خاموش شده است. پسرك گفت: چرا شما روشن نيستيد؟ شما كه قرار بود تا وقتي تمام شويد روشن بمانيد و سپس گريه كرد.

در اين هنگام، شمع چهارم گفت: نگران نباش! تا زماني كه من روشنم، مي‌تواني با من آن سه شمع ديگر را هم دوباره روشن كني. من اميد نام دارم. پسرك با خوشحالي آن را برداشت و سه شمع ديگر را روشن كرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

همه چی از یاد آدم می ره
 مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
 سنگ با نگاه من برف تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
 هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
 نور بودم در روز
 سایه بودم در شب
 بیکرانه است دریا
 کوچیکه قایق من

...

                           

                                        برگرفته از اشعار زنده یاد حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   | 

اشکامو پاک کنم یا نه ؟

اشکامو پاک کنم یا نه ؟ دوستم داری یا نداری ؟

تکلیف عشقمون چیه ؟  عاشقی یا مسافری  ؟

 

اشکامو پاک کنم یا نه ؟
اشکامو پاک کنم یا نه ؟ 


بگو تو می مونی باهام
یا اشک و هدیه می کنی
وقت جدایی به چشمام



اشکامو پاک کنم یا نه ؟ 

اشکامو پاک کنم یا نه ؟ 



جواب اشکام و بده
یه جایی دارم تو دلت
یا عشق نا قابل من
کهنه شده تو خاطرت

 


بگو بگو بهم بگو
پیشم می مونی تو هنوز
تو رو خدا تنهام نزار
تو که دوستم داشتی یه روز



اشکامو پاک کنم یا نه ؟
اشکامو پاک کنم یا نه ؟ 



با غم عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم
اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم


 

اشکامو پاک کنم یا نه ؟ 
اشکامو پاک کنم یا نه ؟ 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سارا و امید   |